نگار

تجربیات تلخ و شیرین شما از ازدواج موقت
مشخصات بلاگ
نگار

ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

با مدد از پیامبر نور و رحمت(صلی الله علیه و آله و سلم)
به اطلاع کلیه خوانندگان گرامی می رساند ،
" این وبلاگ به هیچ عنوان بنگاه همسریابی نیست "
و با این هدف ایجاد شده تا « تجربیات تلخ و شیرین شما عزیزان از ازدواج موقت » را منعکس نماید .
تا حقیقت و فلسفه ازدواج موقت بیشتر آشکار گردد و زندگیها به جدایی نکشد و از عقد موقت نیز سوء تعبیر نشود .
همچنین خوانندگان جنبه های مثبت این سنت حسنه و هم مشکلات و دردسرهایش را ببینند .
التماس دعا

آخرین نظرات
نویسندگان
چهارشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۵، ۰۲:۰۳ ب.ظ

من این خوشبختی را از برکت عقد موقت می دانم

من این  خوشبختی را از برکت  عقد موقت می دانم

بزرگترین سرمایه ای که در عمر من حاصل شد از عقد موقت بود .

در زمستان 1365 پدر و مادرم در حادثه تصادف جان باختند .

من و خواهر بزرگم به منزل مادر بزرگم رفتیم .

چند سال که زندگی کردیم پسرخاله ام به خواستگاری خواهرم آمد و با او ازدواج کرد .

پس از مدتی مادر بزرگم به رحمت خدا رفت . من در کوره آجرپزی کار می کردم و شبها همان جا می خوابیدم .

جمعه ها به منزل خواهرم می آمدم تا اینکه خداوند فرزند دختری به خواهرم عنایت کرد . دخترش سه ماهه بود که  شوهر خواهرم زیر آوار رفت و خواهرم بیوه شد .

به خاطر تنهایی خواهرم مجبور شدم از شغلم دست بکشم و در یک مغازه مصالح ساختمانی نزدیک خانه خواهرم به عنوان فروشنده مشغول کار شوم .

شش ماه که کار کردم دوستان زیادی پیدا کردم . دایی یکی از دوستانم که کارخانه دار هم بود ، زنش طلاق گرفته و به امریکا رفته بود . از طریق دوستم پیشنهاد عقد موقت با خواهرم را مطرح کرد .

می خواستم دوستم را بکشم . دوستم عصر با روحانی محله به محل کارم آمد و فضائل عقد موقت را برشمرد .

گفت طرف پولدار است . اجازه بده یک ماه خواهرت صیغه ایشان شود ، اگر بد بود و تفاهم نداشتند ، شما مهریه را می گیرید و از هم جدا می شوند .

از حرف مردم می ترسیدم که  قسم خوردند به کسی چیزی نگویند .

با خواهرم صحبت کردم حرفی نزد . من گفتم مهریه اش یک زمین از زمینهای مغازه باشد ، او هم قبول کرد .

خواهرم از اخلاق خوب و  زندگی او راضی بود .

شوهر خواهرم یک کارگاه مصالح ساختمانی که صاحبش قصد فروش آن را داشت خرید و به من گفت سرمایه و مکان از من ، فروش از شما و درآمد آن را هم به طور مساوی تقسیم می کنیم .

بعد تمام شدن عده خواهرم به عقد دائم او درآمد و دامادمان به من گفت من مصالح ساختمانی رابه تو بخشیدم و سندش را بنامم زد.

خواهرم از او پسری آورد و از شوهر قبلیش هم یک دختر داشت . دامادمان به خواهرم گفته من دختر تو را مثل بچه ام بزرگ می کنم . البته خود او هم او از زن قبلیش دختری داشت که به آمریکا رفته بود .

خلاصه زندگی بر وفق مراد چرخید و من هم دختر عمویم را که بیوه بود و از شوهرش جدا شده بود عقد موقت نمودم . با اینکه 5 سال از خودم بزرگتر و فقیر بود بعد یک ماه او را به عقد دائم در آوردم . الان دو تا فرزند خداوند به من داده است . شکر خدا من هیچ کاستی در زندگیم ندارم و یک آپارتمان خریده ایم . خواهرم نیز زندگی خوبی دارد .

من این  خوشبختی را از برکت  عقد موقت می دانم .                                

 آگر آنروز من تعصب نا آگاهانه می ورزیدم  هنوز می بایست در بدبختی بسر می بردیم . خدایا ما را بی نیاز کردی تمامی شیعیان مولا علی (علیه السلام) را نیز بی نیاز کن .

( برگرفته شده از )


توجه :

ü         خواهشمندیم حتماً پست اول این وبلاگ را نیز به طور کامل مطالعه نمائید .

ü         کپی و انتشار این پست بدون درج منبع و لینک و همچنین کم و زیاد کردن آن شرعاً حرام می باشد .

ü         برای ارسال سرگذشت و یا نظر خود از قسمت ارسال نظر یا تماس با من اقدام کنید .

نظرات  (۱)

" تجربیات تلخ و شیرین شما از ازدواج موقت "

سرگذشت های تلخ و شیرین خودتان از ازدواج موقت را برای ما ارسال کنید

negaar.blog.ir

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">